|
گفتی در انتظاری در انتظار مایی
نیکو نگر تو حالت بنگر که بی وفایی
بس وعده ها که دادی بس عهدها که بستی
با دیگران نشستی پیمان ما شکستی
دل در طلب نداری از بس که بی وفایی
آغوش ما گشوده است گر لحظه ای بیایی
بس سالها نشستم در انتظار یاری
یاری ندیده ام من آن یار بیقراری
دانی محبت ما آن آب پاک دریا
یکجا نباشد آخر با حب و جاه دنیا
گر طالب وصالی از جانت عبدزهرا
باید به آب کوثر شویی تو عمق جان را
نوشته شده توسط عبدالزهرا در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 21:43 | لینک ثابت |
همه جان و هستی من به فدای یک نگاهت
بنگر که مانده چشمم همه روز و شب به راهت
همه روز غصه ای نو برسد ز ره به جانم
خیل مصیبت و غم از دل برد توانم
ای شاه چاره سازم ای داد از این ستمها
در غیبتت عزیزا گشتم اسیر غمها
هستی اهل دین را از ریشه کنده طوفان
محتاج یک نگاهم آرام کون و امکان
گفتی که یاد ما را در سینه داری ای دوست
گفتی که بهر ماها هر لحظه یاری ای دوست
گفتی که شیعه من رو تشنگی بیاموز
وانگه که تشنه گشتی ما را طلب شب و روز
ما با توییم هر آن بر هم بزن حجابت
گر دیده را گشایی دور از تو نیست آبت
آن سان که می نمایی ما را طلب نداری
در فکر کار خویشی هر لیل و هر نهاری
نوشته شده توسط عبدالزهرا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 18:15 | لینک ثابت |
آخر این دلتنگی ما چاره خواهد شد عزیزا
پرده های غیبت آخر پاره خواهد شد عزیزا
آخر این بیچارگی ها بر سر آید روز دیگر
بر دل شبهای ظلمت حمله آرد پور حیدر
خواهد آمد مهربان از کوچه های سبز دیدار
بار دیگر کشور دل گردد آباد از تو دلدار
از هجوم دیو و ددها کشور دل گشته ویران
ای تو آبادی دلها بهر بیماری تو درمان
نظری بر این سرا کن ای تو مرد آسمانی
که تو روح این جهانی و ز دیده ها نهانی
نظری بر این سرای غم و غصه گر نمایی
غم و غصه ای نماند نه نوای بینوایی
به یکی نگاه مستت برسان سحاب رحمت
که چو بارد او به جانم برسم به بی نهایت
نوشته شده توسط عبدالزهرا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 23:21 | لینک ثابت |
نمودش ساقی مستان عنایت
ز لطفش او نمودم خوش سقایت
چنان بی تاب و مست از جام اویم
سحرگاهان می و مستی بجویم
خدایا عبدزهرا را تو دریاب
وگر دریابیش گردیده سیراب
نوشته شده توسط عبدالزهرا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 8:33 | لینک ثابت |
همه محو رخ ساقی مستان
به شادی جامهای می بدستان
رخ ساقی بدانجا قبله گه بود
ز ساقی روی گرداندن گنه بود
عنایتها ز لطفش می نمود او
گره از کار مستان می گشود او
همه سرها به پای او نهادند
و دستان تهی سویش گشادند
نوشته شده توسط عبدالزهرا در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 20:54 | لینک ثابت |
در میخانه ها را بسته بودند
در میخانه ای دیگر گشودند
در آن میخانه ساقی مرتضا بود
بدست مرتضا جام بقا بود
در آن میخانه مستی ها دگر بود
ز مستی های دیگر بی خبر بود
ز کوثر پر شده پیمانه ها بود
ز آرامش پر آن دلخانه ها بود
نوشته شده توسط عبدالزهرا در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 21:54 | لینک ثابت |
بگویم من ترا جانا حکایت
ز مستی سحرگاهی روایت
حدیث عشق بازیها بگویم
از آن بنده نوازیها بگویم
حدیث وصل را نتوان بیان کرد
سخنهای نهان نتوان عیان کرد
همی گویم ترا روزی سحر بود
پر از شیدایی و پر شور و شر بود
نوشته شده توسط عبدالزهرا در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 23:3 | لینک ثابت |
شدم ضعیف و ناتوان ز دوریش مدد خدا
ز لطف بی مثال خود رسان خدا همه توان
به باغ و بوستان نگر ز دوریش غمی بود
تو بلبلان این چمن نگر شده چو قد کمان
زمین و آسمان خدا ز هجر او کند فغان
فغان و ناله سر دهد ز دست خود دهد عنان
خدا نما عنایتی بر دل زار و خسته ام
و بندگی خود خدا به عبد زهرا برسان
نوشته شده توسط عبدالزهرا در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 18:34 | لینک ثابت |
برفته عمر ما بسی در انتظار مقدمش
که تا مگر ز لطف خود حقیقت او کند عیان
بگفته او که شیعه ام به جستجوی آب نیست
وگرنه خود نشان آب بدو نمودمی بیان
بگوید او به شیعیان که تشنگی طلب کنید
و جرعه آب خشگوار طلب کنید آنزمان
مثال او در این جهان مثال آفتاب باد
که گر نباشد آفتاب فنا رود همه جهان
ندانم ای خدای من که کی شود شبم سحر
بیاید او سحرگهان ز ظلمتم دهد امان
نوشته شده توسط عبدالزهرا در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 18:24 | لینک ثابت |
گرفته این دل ای خدا ز مردمان این زمان
که شرح دل گرفتگی نگنجد او در این میان
هجوم آرد ای خدا غمی نهان در این دلم
خدا نما عنایتی رود ز دل غم نهان
به صبح و شب شمارمش تمام لحظه ها بسی
که شاید او بیاید و ز دل برد همه فغان
گرفته این دل ای خدا ز دوری حبیب تو
که حب او به هر دلی محبت تو بی گمان
برم شکایتم کجا ز شکوه ها پر این دلم
به جای نام نامی اش پر همه نام این و آن
نوشته شده توسط عبدالزهرا در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:5 | لینک ثابت |
|