|
همه جان و هستی من به فدای یک نگاهت
بنگر که مانده چشمم همه روز و شب به راهت
همه روز غصه ای نو برسد ز ره به جانم
خیل مصیبت و غم از دل برد توانم
ای شاه چاره سازم ای داد از این ستمها
در غیبتت عزیزا گشتم اسیر غمها
هستی اهل دین را از ریشه کنده طوفان
محتاج یک نگاهم آرام کون و امکان
گفتی که یاد ما را در سینه داری ای دوست
گفتی که بهر ماها هر لحظه یاری ای دوست
گفتی که شیعه من رو تشنگی بیاموز
وانگه که تشنه گشتی ما را طلب شب و روز
ما با توییم هر آن بر هم بزن حجابت
گر دیده را گشایی دور از تو نیست آبت
آن سان که می نمایی ما را طلب نداری
در فکر کار خویشی هر لیل و هر نهاری
نوشته شده توسط عبدالزهرا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 18:15 | لینک ثابت |
|